قهرمان...
رو دوش امیررضا که از قهرمانای سابق کشتی بود بالا و پایین میشد، مردم محل، از زن و مرد داد میزدن:"قهرمان دوسِت داریم". سرشو گرفت رو به آسمون و خدا رو شکر کرد، دستشو از ترس خوردن به خورشید پایینتر آورد. حلقههای گلو از گردنش درآورد و پرتشون کرد طرفِ جمعیت. یاد پدرش افتاد که همیشه مسخرش میکرد، دلش خواست مادرش زنده بود و این روزو میدید. یاد سختیایی افتاد که تو ماههای قبل کشیده بود تا امروز "قهرمان" صداش کنن. اشک تو چشاش جمع شد، آروم از رو دوش جمعیت اومد پایین، چهار گوشه منقل رو بوسید و به همه قول داد دیگه طرفش نره...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 16:11 توسط راننده تاکسی
|