دلخوشی...
وقتی خانوم تپل چادری کمیته بهش گیر داد، یه لحظه تو فکر فرو رفت، اومد جلو، چادر خانومه رو از صورتش زد کنار تا بتونه صاحب اون دماغ رو بشناسه، بغلش کرد، وقتی داشت از خوشحالی اشک میریخت بهش گفت بعد اون حادثه هیچوقت فک نمیکرده بتونه موفق به تحریک کسی بشه...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر ۱۳۸۷ ساعت 2:58 توسط راننده تاکسی
|