تبليغاتX
راننده تاکسی
راننده تاکسی
اینجا همه چی مرتبه
شنبه بیست و سوم آذر 1387
اینجا هنوز همه چی نسبتاً مرتبه...
خوبی نوشته‌های کوتاه اینه که تا بیای تصمیم بگیری بخونیش یا نه، به آخرش می‌رسی. اگه بازم بخوام خلاصش کنم، چن تا از آدمای واقعی اینجا رو بلد شدن، پس قراره برم یه جا دیگه که خب معلوم نیس کی راش بندازم...

از همه اونایی که لطف میکردن و از راه‌های دور و نزدیک برام نامه میفرستادن ممنونم، شاید وقت نشد به خیلیاشون جواب بدم، شاید نشد خیلیاشونو تو برنامه بخونم، شاید خیلیاشون تو قرعه کشی برنده نشدن، ولی میخوام بدونید که همه چی کامپیوتری بود و تقلبی صورت نمی‌گرفت. از همه اونایی که ساعتها پرواز میکردن تا بیان همین دو سه خطی که هر چن روز یه بار می‌نوشتم رو بخونن تشکر می‌کنم، بچه‌های کره، استرالیا، برزیل، آرژانتین، منچستر یونایتد و بخصوص بچه های خونگرم و باصفای محله ازمیردران از شوروی سابق...

الکساندر یه جمله معروفی داره که میگه اشتباهات داوری جزئی از بازیه، منم میخوام در انتها بگم از آشنایی با بیشترتون تقریباً خوشحال شدم. امیدوارم اکثرتون روزای خوبی داشته باشید و اینا...

نسبتاً مخلصیم...

+ نوشته شده در 3:12 توسط راننده تاکسی.
شنبه بیست و سوم آذر 1387
...
یه وقتایی آدما بیشتر از اونکه احتیاج به کمک داشته باشن، احتیاج دارن ازشون کمک خواسته شه...

+ نوشته شده در 3:0 توسط راننده تاکسی.
شنبه بیست و سوم آذر 1387
عاشقانه...
کلیه سمت راست همه آدما رو می‌ریختم زیر پاهات اگه فقط یه بار دیگه، کلیه سمت راستت سرما می‌خورد...
+ نوشته شده در 2:59 توسط راننده تاکسی.
جمعه پانزدهم آذر 1387
دالتون ها...
بابا از چین کلی تا short آورده، از همینایی که هرچی این شهرو بگیریو بری بالاتر، مارکش بیشتر از زیر شلوارا معلوم میشه، انگار تو این مدت که نبوده یادش رفته چقد شماها نیستین...
چن وقته اینا رو دوتا دوتا و سه تا سه تا میپوشم تا جاتونو یه جورایی پر کرده باشم...
+ نوشته شده در 21:48 توسط راننده تاکسی.
دوشنبه یازدهم آذر 1387
اینم هست...
این دخترمم هست، تو شناسنامه پنجاه و نهه، ولی شصت و سه صداش میکنیم...
+ نوشته شده در 2:27 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه سوم آذر 1387
بوم...
وقتی کوچیکی، حتی اگه شAشتو بگی، آدمای دور و برت برات جایزه میخرن، تشویقت میکنن و حتی ازت قهرمان میسازن، ولی وقتی ازشون بزرگتر شدی، هر چقدم شAشتو نگه داری و قهرمان باشی و براشون جایزه بخری، بازم تا جایی که بتونن به سر تا پات میشAشن...
من اگه جات بودم اون هیکلای ردیفو تو تیم فوتبال زنان آمریکا ول نمیکردم بیام برا چارتا مودار تر از خودم از فرهنگ حرف بزنم...
میشنوی چی میگم افشین ؟
+ نوشته شده در 3:2 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه سوم آذر 1387
دلخوشی...
وقتی خانوم تپل چادری کمیته بهش گیر داد، یه لحظه تو فکر فرو رفت، اومد جلو، چادر خانومه رو از صورتش زد کنار تا بتونه صاحب اون دماغ رو بشناسه، بغلش کرد، وقتی داشت از خوشحالی اشک میریخت بهش گفت بعد اون حادثه هیچوقت فک نمیکرده بتونه موفق به تحریک کسی بشه...
+ نوشته شده در 2:58 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه سوم آذر 1387
دلداری...
- گفتی چی کاره ای ؟
- مهندس هسته ای...
- بیخیال، این حرفا چیه، فک میکنی ما چجوری مدرکمونو گرفتیم ؟ کلاسا تق و لق، استادا بی سواد، مهندس مهندسه دیگه... حالا چی خوندی ؟
- فناوری هسته ای
- ای بابا، بازم که داری حرف خودتو میزنی، فناوریا همه هسته این، کلاً به نظر من علم چیزیه هسته ای، نبینم دیگه خودتو دست کم بگیریاااا، حالا خداییش چی خوندی ؟
+ نوشته شده در 2:56 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه سوم آذر 1387
تنهايي...
بعضيا حتی کسيو ندارن تا بهش خیانت کنن...
+ نوشته شده در 2:51 توسط راننده تاکسی.