تبليغاتX
راننده تاکسی
راننده تاکسی
اینجا همه چی مرتبه
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
یلدا/قربون...
یلدا: همه توان و تلاش پاییز برای تموم نشدن.
اونایی که میخوان یه شبه پولدار شن، فردا یه کم فرصت بیشتری دارن...

پ.ن: خدایا خودت میدونی من چقدر گوسفند دوس دارم، فردا یه گوسفندو که یکی از بهترین دوستامه میبرم برای قربونی ولی ازت انتظار دارم وقتی دارم سرشو میبرم جاشو با الکساندرم عوض کنیاااا...
+ نوشته شده در 8:38 توسط راننده تاکسی.
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
مترو...
اگه دیدی مترو به موقع رسیده میتونی به فکر باطریهای جدید برا ساعتت باشی،
اگه صندلی خالی داشت، خوب پس هنوز فرق مترو با اتوبوسو نمیدونی.
جمعی از تاکسیداران( کمیته تخریب مترو )

راهنمایی: اگه از یه چیزی پیاده شدی و دیدی کیفت نیست احتمالاً اون مترو بوده...
+ نوشته شده در 10:38 توسط راننده تاکسی.
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
سالمندان...
مممم، شاید پدر و مادرا برا این بچه هاشونو میذارن پرورشگاه تا شانس اینو که اونابعدها
بذارنشون خونه سالمندانو ازشون بگیرن، ولی بچه ها وقتی پدر مادراشونو میذارن خونه
سالمندان که دیگه پدر مادرا کاملاً شانسشونو از دست دادن، پس من دلیلشو نمیفهمم...

پ.ن: الکساندر جان، بیا میخوام ببرمت یه جای خوب...
+ نوشته شده در 11:8 توسط راننده تاکسی.
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
قضاوت...
- چیزایی از خودمون برامون مهمه و دوس داریم بهترشون کنیم که برا بقیه نه، و عاشق
یه چیزای دیگمون میشن، مثلاً همین خانوم جنیفر. از رو نام فامیل لوپز( به معنی لوپها )
که برا خودش انتخاب کرده میشه فهمید خودش تأکیدش رو لپهاش بوده ولی بخاطر یه
جا دیگشه که معروف شده...

پ.ن: و من در میان تمام روشنفکران جنیفر را بیشتر میپسندم...
+ نوشته شده در 8:36 توسط راننده تاکسی.
شنبه دهم آذر 1386
رو...
- قیافه و هیکل که برام مهم نیست، فهم و شعورم که تعطیلی، درباره اخلاقتم، اجازه
بده صحبت نکنیم تا بعداً تو زندگی مشترکمون دلخوری پیش نیاد، ولی بخاطر پولت
حاضرم باهات ازدواج کنم...
- برو گمشو بیرون ریختتو نبینم، پر رو ...
- اِااِااِ، ینی میخوای بگی عاشق صداقتم نشدی ؟

پ.ن: خدایا بهونه صداقتو از ما نگیر، چشم ؟
+ نوشته شده در 16:56 توسط راننده تاکسی.
سه شنبه ششم آذر 1386
حوصله؟...
- بابایی، میگی من چجوری به دنیا اومدم ؟
- نمیدونم بابایی، درستو بخون، ما تو رو از پرورشگاه آوردیم!!!
+ نوشته شده در 20:28 توسط راننده تاکسی.
سه شنبه ششم آذر 1386
سرمایه...
شاید هدفمون از وبلاگ درست کردن این باشه که وقتی یه جوری پخش شدیم که
به این راحتیا نشه جمعمون کرد، حداقل یه جاییو داشته باشیم برا تعطیل کردن...

یک وبلاگ سه ماهه...
+ نوشته شده در 20:23 توسط راننده تاکسی.
جمعه دوم آذر 1386
ارزش...
اگه یه روزی یه پسر به اسم الکساندر داشته باشم، وقتی الکساندرم 18 سالش
شه ،اولین چیزی که بهش یاد میدم اینه که باید به فاحشه ها احترام بذاره، این
روزا آدمای کمی پیدا میشن که بدونن ارزششون از یه دوستت دارم بیشتره...

پ.ن: اونوقت بزرگترین آرزوم این میشه که برا الکساندرم یه ماکسیمای نارنجی
بخرم...
+ نوشته شده در 7:27 توسط راننده تاکسی.
پنجشنبه یکم آذر 1386
کامنت( لوسسسس)...
- ببخشید جناب ساعت چنده ؟
- نمیدونم، ساعتم 5 دقیقه عقبه، یه کامپیوتر گیر بیار، برو تو وبلاگ راننده تاکسی، بعد
برو اونجایی که نوشته بذار جیبت، 2، 3 تا کامنت بذار، بالا سمت چپ کامنتت ساعتو
نشون میده...

پ.ن(خصوصی): همه پلهای پشت سرمو خراب کردم، بخاطرت از خونوادم رو برگردوندم
هیچ انتظاری هم ازت ندارم، فقط میخوام یه قولی بدی، اونم اینکه کامنت یادت نره...
+ نوشته شده در 17:33 توسط راننده تاکسی.